تبليغاتX
دو نیمه رویا...

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست!

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد!

لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست

و عریان...

كه از قلبم در قلم و از قلم بر كاغذ میچكد

لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است!

و پُر شیار...

لمس کن لحظه هایم را

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم!

لمس کن این با تو نبودن ها را

و لمس کن تنهاییم را...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 22:48  توسط اشکان و ... | 

نمی دانم چرا رفتی...؟

نمی دانم چرا شاید خطا کردم؟!

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی...

نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟

 ولی رفتی...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد...!

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت دلدادگیمان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت...

 دعا کردم!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 17:36  توسط اشکان و ... | 

احساس سوختن به تماشا نمیشود

 

آتش بگیر...

 

تا بدانی چه میکشم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 21:30  توسط اشکان و ... | 

تنها تو نيستي که خواب مرا ميبيني
تنها من نيستم که خواب تورا آشفته ام
ما هميشه نيمه خود را گم ميکنيم
و آنقدر به دنبال هم ميگرديم
تا فراموش ميکنيم
آري...
راه خانه را فراموش ميکنيم
و از سايه ماه
دلهاي نازکمان ميگيرد
و چنان عشق را ميبازيم
و به دنبال زيبا ترين ستاره ميرويم...
که در خيابان ها تکراري ميشويم
گناه ما نبود
چشمهامان به هم گير دادند
وقلبهامان را با شعله عشق سوزاندند
حال ديگر فراموش کرده ايم
که از کدامين راه آمده ايم
و فراموش کرده ايم
از قبيله عشقيم
اما باز هم به خواب ميرويم
و باز هم خواب همديگر را ميبينيم
خواب نيمه گمشده خويش را...

...............

تقدیم با عشق...
به تک ستاره کهکشون قلبم
تولدت مبارک عزیزم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 17:35  توسط اشکان و ... | 

ستاره زيباي من سلام
شب سردیست...
سرشار از مهر و مه
شبیه شبی که تو را در آغوش داشت
و به خورشید فردا دل نبسته بود...
شبی که روی مهتاب نگاهم نوشت ستاره
و عطر نفسهایم
دوستت دارم بود فقط...
چقدر برای ستاره ام هورا می کشیدم
و چقدر عاشق بودم و خوشبخت...
پشت همه نگاه ها را
تا آسمان شب دنبال می کردم
چقدر خواب خیابانهای بهشت را می دیدم
و تقویم شبهای بارانی را
همه با نام تو ورق می زدم...
تو که ستاره زیبای من بودی
و از دنیای خاکی گرفتی ام
قلبمان بزرگ بود
اما برای دوست داشتن وقت زیادی نداشتیم...
گفتم یادت باشد
من زود دلم می رنجد
مثل آهوی بی پناهی که از سرمای زمستان می میرد
اما چه می دانستم
که این چهارراه بی مروت
مسافرانش را در تنهایی می کشد...
و آسمان همیشه رنگ غروب می گیرد
غروبی که تورا در حریر گریه اش گرفت
و به شب سپرد...
آسمان شب سیاه و سوگوار بر می خیزد
و آنجا کسی نبود که تن مرا به آغوش بکشد
تازه دانستم...
آن مردی که قلبش زیر پا له شد من بودم
تمام شبهای آسمان را می تکانم
و همه جا از سر شاخه های شب
نقش چشمان تو در خاطرم زنده می شود...
ستاره من به یاد داری
صدای شکست عشق
و گریه غروب آخر را؟
و آسمانی که
...از باران تنهایی چشمانم بارور بود؟
شبی که آفتاب از پشت هیچ پنجره ای
لب به قصه نمی گشود؟
و جز صدای خداحافظی نفس نمی کشید؟
شبگردی را که خاطراتش را
در رودخانه آسمان شب می شست
و برای ستاره بی فروغش مرثیه میخواند؟...
سالیان سال می گذرد
و هنوز صدای مردی به گوش می رسد...
مردی که هنوز خواب خیابانهای بهشت را می بیند
و دیوانه وار با خود تکرار می کند:
خداحافظ...
خداحافظ ستاره زیبای من...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/19ساعت 22:26  توسط اشکان و ... |